کیمیای عشق
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
سلام دوستان
به رسم همه قصه ها یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود فقط خدا بود و.....................عشق ، عشقی که خدا به همه بنده هاش داده و ما بنده هاش هم باید .این هدیه قشنگ رو سخاوت مندانه به هم ارزانی کنیم . خدا وقتی ما رو خلق می کرد عاشق بود و عاشقانه ما رو خلق کرد برای همین هم ما آ دما همش دنبال عشقیم .اون عشق زیبایی که از اول باهاش زاده شدیم اما یه جایی گمش کردیم .تو هیاهوی دود و ماشین و نامردمی اما چون یه بار طعم اون عشق چشیدیم همش دنبالشیم .اگه پیداش کنیم مثل یه اکسیره که باهاش می تونیم مس وجودمونو به طلا تبدیل کنیم طلای ناب .
اما چطور؟ چطور از لایه های متعددی که دورمون کرده خودمونو خلاص کنیم این خیلی تمرین می خواد
اما چطور شد که به فکر افتادم بنویسم
یه پنجشنبه بهاری ساعت 7 داشتم از دانشگاه بر میگشتم از اونجایی که عاشق طبیعت و بهارم همیشه تو فصل بهار یه حال وهوای دیگه دارم . اونروز هم داشتم از سبزی درختا و آواز پرندها لذت میبردم که یه اس ام اس به قول بچه ها حالمو گرفت
خلاصه اومدم خونه هرکاری کردم که سر خودمو گرم کنم نشد . کتاب خوندم ، تلویزیون تماشا کردم ، تو اینترنت گشتم
اما دلم وانشد که نشد . یه دفعه یاد وبلاگ یکی از دوستای خوبم افتادم که مدتها بود ازمخواسته بود که تو وبلاگش بنویسم
نمیشد . حالا نمیدونم تنبلی از من بود یا اصلا قرار نبود که اونجا بنویسم هنوزم نمیدونم .رفتم دیدم تولد یک سالگی وبلاگشه
دلم بیشتر گرفت .دنبال یه نفر بودم که باهاش درد دل کنم پیداش کردم اما دیگه دیر شده بود . تولد راز کوچولو رو تبریک گفتم
از نت امدم بیرون . اس ام اسی از دوستم خواستم که اگه بشه دوباره تو بلاگش بنویسم .اما همون طور که فکرشو میکردم قبول نکرد حقم داشت . اما کمکم کرد که کیمیای عشق داشته باشم .
چرا کیمیای عشق ؟
داشتم دنبال اسم میگشتم مثل یه مادر که میخواد بهترین اسمو برای بچه اش پیدا کنه لغت نامه ، کتاب های روانشناسی رو گشتم
اما پیدا نشد . رفتم سراغ حضرت حافظ که بهش ارادت دارم . غزلی که اومد خیلی جالب بود چون هم بهم اسم وبلاگمو نشون داد
وهم هزار حرف دیگه داشت . خلاصه این طوری شروع شد . از خدا میخوام کمکم کنه تا بتونم خوب بزرگش کنم .
ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
درمکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی وزر شوی
خواب و خورت زمرتبه خویش دور کرد آنکه رسی به خویش که بی خواب وخور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شوگمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا به سر همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا وسر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی توچو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر وزبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک در گه اهل هنر شوی
پست اول رو تقدیم میکنم به مامانم و مونای عزیز همون دوست خوب که ازش براتون گفتم .
الهی به امید تو .
| Design By : Pichak |
تبلیغات 